أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
405
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
خوريم كى بها داده باشيم « 1 » . ابراهيم گفت : بها « 2 » بدهيد و بخوريد . گفتند : بهاى اين « 3 » طعام « 4 » چيست ؟ ابراهيم گفت « 5 » : آنك چون دست فراز « 6 » كنيد بگوييد بسم اللّه الرحمن الرحيم . و چون خورده باشيد بگوييد : الحمد للّه . و در بدايت و نهايت نام دوست « 7 » بريد « 8 » . آن فرشتگان « 9 » در يكديگر نگرستند « 10 » گفتند : « 11 » بغلط [ 96 الف ] برنگزيده است پادشاه عالم اين بنده را به دوستى خويش « 12 » . پس « 13 » گفت : يا ابراهيم بشارت باد ترا كى تو خليل پادشاهى ، و تقدير او آنست كى هجده « 14 » هزار پيغمبر از نسل تو پديد آيد . هر يكى شرف « 15 » بقعهاى باشند « 16 » و قدوت امتى « 17 » . اين بگفتند و از جاى بر پريدند . ابراهيم بدانست كى « 18 » فرشتگاناند . گفت : اى « 19 » مقربان حضرت سفر شما تا كجاست و كجا مىشويد « 20 » ؟ گفتند : مىشويم « 21 » تا آن چهار شارستان « 22 » آل « 23 » لوط را از فضاى تخم « 24 » زمين برآريم ، و باسفل السافلين فروگذاريم « 25 » . اينها آنانند « 26 » كى در يك آستين ابراهيم را به خلّت بشارت داشتند « 27 » و در ديگر آستين قوم لوط را مصيبت داشتند . [ 1 ] دوم آن عابد بنى اسرائيل كى به نزديك يهودا پيغمبر رفت « 28 » و گفت : دعا « 29 »
--> ( 1 ) - از « طعام آنگه . . . » ندارد ( 2 ) - + آن ( 3 ) - آن ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - + بهاء آن آنست كى ( 6 ) - بطعام ( 7 ) - + من برده باشيد و بهاء اين طعام داده باشيد آنگه طعام شما را حلالست ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - + به يكديگر نگاه كردند ( 10 ) - « در يكديگر نگرستند » ندارد ( 11 ) - + پادشاه عالم جل جلاله ابراهيم را ( 12 ) - از « پادشاه عالم اين . . . » ندارد ( 13 ) - + جبرئيل ( 14 ) - هشتده ( 15 ) - + و زينت ( 16 ) - باشد ( 17 ) - « و قدوت امتى » ندارد ( 18 ) - + ايشان ( 19 ) - + پيكان حضرت كجا مىرويد ( 20 ) - از « مقربان . . . » ندارد ( 21 ) - مىرويم ( 22 ) - شهرستان ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - اقصاء تخوم ( 25 ) - بريم ( 26 ) - آنان بودند ( 27 ) - دادند ( 28 ) - آمد ( 29 ) - دعايى در كار من [ 1 ] در حاشيه چنين آمده : فى منتصف صفر سنة احد و سبعمائة تمت به خط عبد ضعيف جبرئيل بن محمد بن اسلام بن ايمان بن مؤمن رحمهم اللّه عليهم . ( ! )